گذشت بازهم چندی برفضایه مجازی
بردوستان ویاران برجمع وبنویسان
عادل وسایت رویدر هنوزخبرمی یارن
هرازگاهی چندتا عکس گاهی هم بی بخارن
عارف خان درایش عوض کرده پناهش
رفته به بندرعباس بسته روماشینش باس
کوه شب رویدر هم هست جرءکمترین کس
که گاهی مینویسه میزاره عکس هوبس
ابوذروفریادهم حوصله روکردن کم
اماهنوزمیباره تووب قطره ی شبنم
بشنوید ازبیخیال که خورده صد هزارگُل
غارت شده وبلاگش دست چنگیز مُغُل
خواهرمان رانیا که رفته به ناکجا
حرف برادرش رو راحت گذاشت زیر پا
اشك رويدر خان ما حال می کنه اون ورا
دیگه اصلا یادش نیست به فکرشن روفقا
اسمونی رویدر که داره قلب پرپر
مثل داداشیه ما زدن به قلبش خنجر
سزاوارمحبت چندماهی داره قدمت
سرمیزنه به وبلاگ با نت های پرسرعت
رویدری هم که هنوز گاهی نفس میکشه
هرازگاهی میادو خون یکی می چشه
درانتظاررویش می خواد بزنه ترکش
بهتره جای شاهرگ ببندی گردن باکش
جاوید فلشر هم که این روزها شده خسته
یادت نره قول دادی که زود بازی بسازی
یوزپلنگ و ستاره اخبارداغ/وب پاره
ناگفته ها ودل تنگ خیلی دارن دل سنگ
رفتن که رفتن ازوب وبلاگشون شد بی رنگ
البته یوزپلنگ که گرفت اجازه ورفت
گفتش اسیر گشتم تودست روزهای سخت
اماوبپاره هم که نوشته های طنز داشت
حتما اقای غیب خان داغشو رودلش زاشت
یه روزی ما گفتیم بس کنن جنگ ودعوا
هردورفتن که رفتن تا بگن لعنت برما
رفیقان ما نگفتیم نباشید درمجازی
گفتیم باشید برادر خدا هم بشه راضی
شاید هم رفتنشون ربطی به ما ندارد
بعد افشاگری ها هردو نا ندارند
خلاصه کوتاه کنم من ریشه ی کلام را
گفتیم تا حد ممکن اوضاع احوال وب ها
اغشته به مضاح است خرده نگیرید برما
حتما که برخی وب ها به ذهن رجوع نکردش
شرمنده هست مضاحک اگه جسارت کردش.
روزی روزگاری در قرن بیست ویکم درازوطولانی بود دخترک بی کاری که به پاکرده بودوبلاکی ومی رساند نامه های پُستی به اُوس کریم بالایی.
به این ترتیب خدمت بزرگی شد به اداره ی پُست وقتی که دخترک راه نامه رساندن به خدا راجست
ازآنجاکه رساندن نامه هابه خدا بود مشکل باآن راه دور ودرازوروشهای دگر نیز بود همچون رازدخترک پی برد به روشی و....پس وبنویسی راکردآغاز
نام دخترک بود رانیا که درهمان ابتداهم به دل مردم نشست وهم خدا چون که بود دختری پاک وبی رنگ وریا
رانیا ی قصه ی ما کار خود را بسیارقشنگ ادامه داداما تا یک سال وتقریبا ششماونامرد جازد
به یک باره ورهاکردخانه وکاشانه ورساندن نامه
بنوشت برآیمان که آمدم برای خداحافظی وخلاصه حلال بودی.دگرازرفتنش بد ترداده وبلاگش وبه شخصی که بدارد نام اشناوغریبی شاید هم که باشدفاطی یا یکی مثال فاطی آن هم برای امانت داری اما خواهرم کاش نمی دادی هرگزوبلاگت روبه احدوالناسی
ای رانیا ای دخترک نیمه رابد کاری کردی با خود وحتی ما خلق به تو کرده بودن عادت به وجودت به کلامت به خلاصه اون مرامت....
(به خدا وقتی دیدم نامه ای به خدا آپ شده اما نه به قلم رانیا دلم لرزیدحس غریبی بهم دست دادزبونم لال!!! زبونم لال!!! احساس کردم رانیادیگه ...
رانیا خانم خودت یکم فکر کن وببین احساس من دروغ می گه؟ وقتی داری وبلاگت روترک می کنی یعنی داری یه دنیای روترک می کنی وقتی تو باعث درود رانیا از این دنیا می شی یعنی رانیا داره کشته می شه اونم به دست تو.
حداقل به خاطرما...به خاطرما رانیا رو نکش بزار باشه نفس بکشه باشد که حرف نزنه.
خواهرم خواهش می کنم نظرت رو عوض کن وبه درخواستم گوش کن ازبین بردن وبلاگی که از نظر ما نفس می کشه وزندست قتل به حساب میاد پس اگه نمی تونی بنویسی باشه
اما بزازخانه ی رانیا درسکوت باشه نه غریبه نه آشنا ازقولش حرف نزنه خواهش می کنم رانیا روبه خونش برگردون واگه الان نمی تونی بعداوحتی اگه هرگزنمی تونی پس باقلم
غیرازاونگذاردیوارهای خانه اش سیاه شن.
بی مرام چه نوع رفتن
بی وفا چرا گسستن
رانیا خواهرخوبم
خوبه قلبها روشکستن؟
دلمان تنگه برایت
راست میگم به آن خدایت
به اونی کهنامه می دی
سخته دوری ازکلامت
رانیا خواهر خوبم
بنویس دوباره ازنو
بده بازنامه به خالق
که اونم دلگیره ازتو
به امیدی که مضاحک
سخنش اثربزارد
خواهرش بیاد دوباره
نامه به خدا سراید
شادخش نیااول مهرکه اِیکه شهرمو زشتِر
رسید ماه مهرازراه دورودرازوامرکردکه دروازه ی بهانه خانه ها روکنیدبازتاپی بهانه روند بخصوص دختران نازوبازدهند آن کلکه هاروی جاده گازهمراه باسازوآواز.
برای چی میای مهرسوی این شهر
برای ساختن یک شهرزشت تر؟
بروبیرون بروبیرون ازاینجا
نکن وقتت تلف درشهرچک ما
آهاییییییییییی :
کلکه هابس بُکنی اِ کاراهی غینگ وغینگ وغینگ زیررررر برااااااااااا زیرررررر برااااااااااا بَسن بَخدااااااااااااااا
یکم فکرخوتوبی بازجهنمم
که شاپ شاپ اَکردی مَه اِ کلم
چقدرحیفن که عمری درحدربو
وبازهم صاحب عمر بی خبر بو
حرف آخربی مضاح وبی ریا
مَه اَگوم بر پُِسیا ودُِتیا.............
مهربرای کسب علم وترقیست
برای دانش بی حد ومرزیست
برای این که فردای جوانان
شود دریای علم بالطف باران
وب پاره
آن غيب زبان دراز – مي برد اخبار و راز – گاه در خمير است و گاه اطراف شيراز- فساد مي كند در فسا و بسيار دارد حرص و آز- شخصيصت بوالهوس و دختر باز! – لاس مي زند با خانم معلم هاي ناز – كه مي آيند از راه دور و دراز- كارداني است كرداني و كارشناس است در ناداني-
چنديست كه غيب پيله كرده
در زعم خودش حيله كرده
افسوس خورد چرا نمي نويسم
چشمان سياه خيره كرده
گويد كه توئي مضاحك الملك
سرشار سرش زشيره كرده
گويد كه تويي همان عزيزي
اذهان خودش چه تيره كرده
ني اهل خمير و ني پل است او
در شهر خمير خيمه كرده
ردش به خمير ديده گشته
با خلق خمير كينه كرده
آن غيب كه رابط است به مركز
جاسوسي خلق پيشه كرده
---
آقاي جي تو كه از محل كارت مياي نظر مي دي فكر نمي كني آي پي اداره ي آموزش و پرورش مي تونه تو رو لو بده؟
تو اون اداره كسي غير از تو نيست كه بياد اين حرفا رو بزنه.
البته عه هست اما رفته بود مكه!
چه جور جاسوسي هستي كه هنوز نمي توني آي پي خودت رو پنهان كني؟
غیب
هرچه یاران مردن پاره به کل نامرده
همشهریان ای یاران از غیب ایراد نگیرید
اینک بگویم شرحش تا همه پند بگیرید
آن وب پاره آن وب پاره ی جنجالی آن حقیر تو خالی آن که بی تفکر گزافه کند راهی ورفاقت شدید دارد با دبیر ریاضی.پنداشته که عالم هست حسابی وازهمه لحاظ به جیب زده کاردانی وکارشناسی.
چون که شهرش زاو خوش نبود درپی تعلیم پیمود دریا وخوش بودند خلق ازنبود این اقا اما دست سرنوشت بد تا کرد با ما وایشان را بینداختند ور دل ما(رویدر) ازوقتی که بیامددرمدارس شروع کرد به امر ونهی بعدچندی هم طویل کرد ریش وبیشتر وبیشتر بنمود نهی گویی که به ایشان می رسید وحی.گرفته بود حال دانش اموزان را وگذشته از بچه های خود دخالت می کرد در عمور دیگر مدارسها حال هم که مانند قبل دست از بی مزگییش بر نداشته ودر عالم مجازی هم خلق از حرفهای بیهوده وبیمعنا وبی مزه اش در امان نبوده وازفضای وبلاگش بس برای ارضای کینه ودشمنی خود استفاده نموده .
اقای عین اگه مرد بودی وبلاگت رو عوض نمی گردی چرا از بلاگفا رفتی چون چهار کلام بد احمدی روگفتی وپشت موسوی روگرفتی ترسیدی نه. تو که مردش نیستی اصلا حرفی نزن
اون روزی که ازاحمدی به خاطر توهین به طله وزبیر جوش اوردی باید فکر ترس ولرز امروزت رو می کردی.
امروز اهل سنت رویدرعرق شرم می ریزد که فردی از اصحاب پیامبر حمایت کرد وجواب احمدی رو دادکه دو روزبعد بزرگ بالای وبلاگ خود نوشت الموت البلگفا
نه اقای عین لاموت البلاگفا شما باید بالای وبلاگت بزرگ می نوشتی الموت الوبپاره.
مضاحک الملک
جنجال وکدورت اکنون گشته بدتر
چون کارد وخیارست مابین دو هم شهر
متن مضاحک الملک تا اخر بخوانید
این قهر وکدورت ازآنان برانید
حتما همه شما این دو را می شناسید وبارها وبارها شاهد جنگ وجدال لفظیه بینشان شده اید.
ماجرا از آن جایی شروع شد که بعد ظهور وب پاره در اینترنت فردی به نام غیب به قول خود وب پاره بدجور به او پیله کرد وسخت برای شناسایی نویسنده اونشست وهربار با اسمی وب پاره را معرفی کرد وحتی ایامی بنده را نویسنده هر دو وبلاگ (رویدرنامه و وب پاره)
می پنداشت وما را مضاحک پاره صدا میزد.مضاحک الملک نیزبارهاغیب رانصیحت کرداماهرگزبه آن گوش نداد.تا این که وب پاره برای ساکت کردن غیب وارد عمل شد وپستی را با نام(تذکرة الغیب معروف به بد پیله)آپ نموداما این امر نه تنها باعث سکوت غیب نگشت بله کدورت هایی بین این دورا شدت بخشید.
اینک هر دوآنها همانطورکه دربالامی بینیددست به تخریب شخصیت زده وهر یک مقابل را به فردی نسبت داده که اصلا صحت کلام آنان مشخص نیست.مضاحک الملک فقط وفقط برای اتمام کدورت بین آنان این مطلب رانوشته واز ته قلب ازآنان می خواهد که گذشته راهرچه بوده به دست فراموشی بسپارند ودرهمین فضای مجازی روی یک دیگر را ببوسد.
درهمین راستا بنده نظرسنجیی دروبلاگ قرارداده ام واز تمام یاران وهمشهریان می خواهم که درنظرسنجی شرکت کرده ونظر خودرادرموردکدورت بین این دوشخص عنوان کنند.
سلام این مضاحک به جمع پاک یاران
سلام به وب نویسان حتی به منتقدان
اری منتقدان قرارشد نباشم
دیگر قلم نگیرم هرگز جوهر نپاشم
قرار شد مضاحک بدرود کند مجازی
به نفع منتقدان کنار رود از بازی
اما دراین نبوداش بسی بشد برایش
بسا شرمنده کردند مضاحک را زکارش
زاین که او رفته بخاطر چار کلام
به خاطردو دشمن صدیار روگفت وسلام
مضاحک گفت درونش کارت درست نبوده
این کاری که توکردی بود کاره بچه گانه
گفت که تو ندیدی نگاهه یارانت را
حالا دیگر نمی خواد بری به جمع انها
زخود گفتم بی مرام درسته بی مرامی
به خاطرچار کلام رفتی ووسلامی
اما اینک که دیدی دنیای غیردشمن
با این که شرمسارهستی دلو به دریا بزن
اینک مضاحک الملک محکم مینشیند
دلو به دریا زده وبازمی نویسد
مردانه از مضاحک این بار قول بگیرید
درباغ خنده ی او همواره ذوق بچینید
بدرود وب نویسان دیگر نمی نویسم
بدرود کل یاران دیگرنمی نشینم
حتما که خوب دانید دلیل رفتنم چست
پس دوستان بدانید مضاحک بی وفا نیست
مضاحک امد در وب که تا ابد بماند
برای همشهریان سرود طنز بخواند
اما نشد بماند یا که نمی گذارند
برای رفتن ما چه حرفا که نگفتن
شاید که ما نبودیم قوی همچو وب پاره
نداشتیم طاقت نقد نقدهای فحش سواره
البته وب پاره رو کمی کوتاه اوردن
اول که انتقاد کرد حالشو جا اوردن
بعدش تو خط تعریف بیچاره تخت گاز کرد
اهداف وبلاگش رو برا همیشه راز کرد
اما مرا ببخشید من اهل رشخن نیستم
این جمله رو حفظ کنید ( رشخن نمی نویسم)
قصد توهین ندارم به جمع وب نویسان
اما حقیقتی هست که خوب میدانند یاران
خلاصه ما می رویم ببخشید گر بدی شد
حلالمان بکنید گر حرفهای ردی شد
یاران خوب بدانید مضاحک قلبش پاکست
صد بار برانید او را باز هم درونش شادست
هیچ کینه ای ندارد بخشیده فحاشان را
حال گر که او هم اینطور به گفته ی برخی ها
بد گو و بی شعورست وهیچ ندارد پروا
اینک ببخشیدش گر باد هوا نیست حرفها
باحیا
چرا اينجوري شده هر كي يه كلمه از كامپيوتر حاليشه مياد وبلاگ ميسازه........
بدبخت بي سواد نفهم اينترنت رو گذاشتن واسه اينكار.................................
لااقل يه مطلب درست بنويس...............خاك بر سر نفهم بي همه چيزت بريزم
فقط بلدي چهر ي اجتماعي يه همشهري تحصيل كرده ات رو خراب كني نه كار ديگر.
بس كن .حيا كن. بي شعور..........
فقط الان داري ................
جواب
گفته بودی هر که دانست یک کلام
می کند بر وب نویسی زود سلام >چرا اينجوري شده هر كي يه كلمه از كامپيوتر حاليشه مياد وبلاگ ميسازه
قابل توجه این دوست ما
بنده از رایانه بس دانم نیم کلام
من بی سواد من یک نفهم >بدبخت بي سواد نفهم
من به قول شما خاک بر سرم >خاك بر سر نفهم بي همه چيزت بريزم
اما هر کس که شنید حرف شما
خوب بفهمید که نیستید باحیا.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امپراطور
سلام دوست عزیز .واقعا مطلب بیمزه ای بود دفعه بعدی سعی کن در مورد یه سوژه خوب به دور از تضعیف شخصیت فرد خاص اپ کنی برات ارزوی موفقیت میکنم
جواب
امپراطور که به ما کرده سلام >سلام دوست عزیز
معلومه که اندکی دارد مرام
هم بکرده انتقادهم پیشنهاد >مطلب بیمزه ای بود. در مورد یه سوژه خوب به دور از تضعیف شخصیت فرد خاص اپ کن
هم طلب کرده برام روزهای شاد > برات ارزوی موفقیت میکنم
وی یکم کرده زحرف خود حیا
اندکی بهتر خطاب کرده به ما.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
غیب
۱-سلام وب پاره نویس من غیبم یادت که هست
وبپاره من رازتو دونستم یه راز جدید
من فهمیدم که نویسنده رویدر نامه مضاحک الملک هم تو هستی از وقتی
مضاح الملک درست کردی تو وبپاره کم میای دیدی گیرت اوردم
ای مردم الکی نمی گم من ردشو گرفتم رد به روز رسانی این دو وبلاک از یه جا بود
امکان ندارد که غیب گزافه گفته باشد مگر شتر ببخشید اونجاشو دیده باشد
هم وبپاره یی هم مضاحک شکی ندارم هرگز امکان ندارد حتسم بیراهه رفته باشد
۲-مضاحک تو همون وبپاره هستی
چرا تفره میری
نویسنده این دو وب هم عزیزی است
علا دیدی گیرت انداختم
جواب
سلام بر غیب جنجالی
که داره افکار تو خالی
بگفتی در نظر ها چند گزافه
فقط باید بیندازیم زباله
بگفتی من همان وب پاره هستم >مضاحک تو همون وبپاره هستی چرا تفره میری
برای اپ در همان خانه هستم >ای مردم الکی نمی گم من ردشو گرفتم رد به روز رسانی این دو وبلاک از یه جا بود
از آن بدتر بگفتی ما دو طنز گو
عزیزی هستیم ؛ وا چه پُرو >نویسنده این دو وب هم عزیزی است علا دیدی گیرت انداختم
همه دانند که ما کو وعلا کو
چرا بهر دروغ میر ی به هر سو
نکن غیب و بکش دستت ز این کار
خودت را بهر نفرینها مکن خار .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سزاوارمحبت
سلام دوست خوبم در ضمن شما لینک هستین راستی چرا در مورد وبلاگ من شعر نگفتین
جواب
سلام مرسی از این که لینک کردید
ببخشید بنده راچون یاد رفتید >چرا در مورد وبلاگ من شعر نگفتین
شمارا با جمع از یاد رفته
دهم قول برای آینده .
این مطلب کاملا مضاح می باشد
بود پسرکی اندر رویدر ما که فعال بود در راه دخترا ومی کرددرمسیر سر موتورراهواوکیف می کردندآن کلکه ها وهرروز ادامه نمایش را می انداخت به فردا واین چنین فردا وفردا هر روز گشته بود روا و نداشت از کار خود هیچ پرواونمی کرد حیاابدا و تنگ آورده بود مردم را از سروصداوآنگونه تکچرخهاکه بود در میان پریشانها اقامیرزا که دارد پسوند علی نیا ودیگر مغازه دارها.
گردهم گشتندجمعی از مردها همان پریشانهاکه چگونه دهند پسرک را ازاین درد شفا.کردند سلیمی شیخ الله راپیش قدم وی گفت به دم خانه اش روم و گو یمش داستان پُس کرم وچندی نصیحتهای که دارم اندر سرم پس کشید بالا شلوار وگشت بر سیکل خودسوار و پیش به سوی شکار.
وقتی که زد در خانه باز کرد در راپسر آواره وشیخ کرد نصیحتها روانه تا بلکه شود راه چاره. درود کرد شیخ پسرک را بعد انجام مامور یت و رفت مسجد برای عبادت وبعدعبادت بنشست بر مغازه ی پر برکت.
نبود مشتری پس بشد بر خیابان نظاره گر و بدید سیکلی راکه می کرد پَر طوری که انگار می برد سر وقتی نگر یست خوب بردر لبان خود راکردتر وگفت که آدم بشو نیست این پسرک خر.
بعدِ شیخ برفتتند افراد ز یادی برای نصیحت بلکه بگیرد از حرفها عبرت اما کله شقیه پسرک بود پُر قدرت وهمچنان پا خِر موتور می کرد ومی رفت سرعت
گرد هم گشتندبزرگان شهر دوباره برای یافتن راه چاره امادرمجموع رسیدن به این که دیگر راهی نمانده وتمام فکرها بر باد رفته.
اواخر مجلس بود که کوبیدند در طوری که می کرد گوشها راکرچون که بگشودند در از بینش ظاهر گشت یک سر احمد مَسی (احمد دخداد) بود صاحب سر.
بپرسید که مجمع بهر جیست وبرای کیست وبگفتند براو سیر تا پیاز ماجرا و او هم خوب برگرفت قصه را وبگفت که دارم راه حلی برای ماجرا گفتند یعنی واقعا پسرک را میدهی شفاگفت برای حل ماجرا ندارد هیچ اثری شفا گفتند پس چه ميكني احمد اقا بگو زود راه چاره رابرما.
بگفت که شما فقط یک بار نشان دهیدآن پسرک را برما بنده به جای شفا می کنم پسرک را کله پا مجمع بگفتند حال که نمانده هیج راهی به ناچاری کنیم این کاری که خوب هم نيست از نظر اللهی
پس نشان دادند به احمد مَسی پسرک را واو هم در یک نیم نگا کرد پسرک را کله پا و همراه با موتور برفتند بر هوا
دکتر بگفته پسرک گشته قطع نُخا و باید بنشیند وَر دل ماما.
سلام بر یاران با وفا که باز شدن همراه با ماونشان دادند باری دیگر مرام وصفا ونشدن مثل عادل سربه هوا.
ازوقتی امده ایم به دنیای مجازی کردن به مای نالایق همه لطفی وماراهم دروب ها کردن لینکی هرچند که می زدیم حرفهای خنگی.
هستن یاران باصفاوبامرام فراوان رانیاو فاطی یوزپلنگ و حامی سرخ ستاره و وب پاره مر یم خانم واشک بی چاره وخواهر کوچولوی آواره وآن دوعارف دردانه وجمعی دیگر که نمی کند یاری حافظه
اما میان آن همه بامرام وبا صفا هست فردی به نام عادل سر به هوااین همه که بهش گفتیم ای بابا بیار نام مارا میان دیگر نامها لینک نکرد که نکرد مارا وگرفت حال این کاکا.
حتمااز حرف ما خوشش نیامده که گفتیم بی کمر گشته ودرسایت چیزی ننوشتهاما ما چیزهای خوب هم گفتیم از قدرت وجایگاهت هم نوشتیم
من توراسلطان نامیده ام قهرمان این رمان نامیده ام درمیان این همه همشهریان من تورا مرد میدان نامیده ام
کاکای ما ای عادلو بی ر یا برما بگو پس نزد ما انصافت کو؟
چه آشوبی شده امروزه رویدر همه گشتن مثال مرد شرخر
همه دیوانه وحیران وهاجن همه مانند کوری چشم کاجن
رفاقت را رها کردن رفیقان برای انتخاب مرد ایران
گذرکردم پسینی من زکوچه بدیدم دوجوانی مثل بچه
که کردن یک دگر رایقه یقه تمام فن کُشتی کج پیاده
هراسان گشتم آن صحنه که دیدم چو (سوپر من)میانشان پریدم
برفتم تاکه بادنجان نکارن به زیر چشم یک دیگر نذارن
همی که من برفتم سوی آنها زدن تخم چشَم بی آبروها
کنار گشتم به ناچار بین آنها شروع کردن دوباره جنگ ودعوا
شنیدم ازمیان ناسزاها برای انتخابات گشته دعوا
یکی بود احمدی آن یکی موسی بشد کم کم جدالشان واو یلا
منم با دید کم ترک کردم آنجا لذاچشمم ترکید دست آنها
